تبليغاتX
کولی وش
کولی وش
فرهنگ ادب هنر
 
حکایات شگفت ابن عربی
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 توسط بنی فاطمی |

 

واقعات غرایب

 

حبی لغیرک موقوف علی النظر      الا هواک فمبناه  علی الخبر

 

 

 

سلامی به انتظار گودو به همه ی اونایی که از کولی بودن خسته نمی شن. درمحله ی کولیا حوادث غریب زیاد اتفاق می افته اما اگه یکی باشه که قیافه اش به کولیا نبره ولی غرایبش مضاعف باشه چی؟اسمش خیلی بزرگه اما هضم حرفاش ...مشربی به وسعت ملای رومی میخاد که خودش شاه محله ی کولیاس.راستی شایدم من این جوری فکر میکنم و اصلا عجیب نباشه دنیا پر از شگفتیست اما دوست دارم نظراهالی محله را بدونم :

 

شیخ اکبر محی الدین عربی در فتوحات مکیه و فصوص الحکم ماجراهایی را نوشته که یا برای خودش اتفاق افتاده و یا شاهدش بوده  از جمله :

عاشقی بر یکی از شیوخ وارد میشود و شیخ با او درباره ی محبت به گفتگو مینشیند این دلباخته از شنیدن کلام شیخ اندک اندک رو به کاهش جسم میرود وسرانجام چنان عرق میکند که ذوب میشود و جزبرکه ای از آب از او باقی نمی ماند در این میان دوست پیشین وی وارد میشود و رفیق خود رادر نزد شیخ نمیبیند و چون جویای حال او میشود شیخ به برکه ی آب اشاره میکند و ماجرا را توضیح میدهد. ابن عربی این حادثه را یادآور شریفه ی "من الماء کل شی ء حی "میداند!!!/ص340 ج2 فتوحات مکیه/

 

ازداستانهای مشهور زندگی محی الدین که بیشتر تذکره نویسان بر روی آن تکیه کرده اند ماجرای بانویی است که شیخ سالیان درازافتخار خدمت گزاری اورا داشته است . درباره ی او می نویسد:

 

روزی در خدمت او بودم که زنی وارد شد و مرا مورد خطاب قرار داد و گفت ای برادر! شوهرم در "شرویش شدونا"(یکی از شهرهای اسپانیا)است و به من گفته اند که قصد دارد درآنجا ازدواج کند حال بمن بگو که چه باید بکنم ؟ازو پبرسیدم آیا  دوست داری به اینجا باز گردد ؟گفت آری  ومن روی به بانوی عارفه کردم وازو خواستم که مشکل اورا بگشاید . او شروع به خواندن فاتحه الکتاب نمود ومن نیز با او قرائت کردم وآنگاه صورتی نورانی براو مجسد شد وبانو آن نور مجسد را به شرویش فرستاد تا شوهر این زن را بازگرداند/.ص342 همان/

جالبست که شیخ اینها را در موضوع عشق و محبت بیان میکند حتا از حیوانات هم مثالهایی می آورد مثلا:

 

گنجشکی برفراز کاخ سلیمان به جفتش میگفت:آنچنان ترا دوست دارم که اگربگویی این کاخ سلیمان را فروبریزم چنین خواهم کرد  سلیمان پس از شنیدن این مطلب گنجشک را فرا خواند و گفت این چه سخنی بود که گفتی؟پرنده در جواب گفت:  جناب سلیمان در کیفرم شتاب نکن .زبان عاشقان زبان دیوانگانست . من همسرم را دوست دارم  از زبان محبت به او چنین گفتم و عاشقان را به گفتارشان کیفر نکنند که زبان محبت با زبان علم و عقل بیگانه است سلیمان بخندید وآزادش نمود.

 

همچنین ابن عربی یاداوری میکند که از پدر یا عمویش شنیده که صیادی را دیده که پرنده ای را صید کرده و جفت او هنگام شکار دایره وار شروع به پرواز کرده و آنچنان اوج گرفته که ناپدید شده و سپس آشکار شده و در حالیکه بالهایش را مثل کفن به خود پیچیده به زمین سقوط کرده و با اخرین ناله دلبستگی خود را به جفتش اعلام کردهو جان سپرده است /ص241 همان/{مطمئن باشید او در بالیوود هند بازی نکرده!!!!!!}

 

شیخ مینویسد :

 

در شهر" فاس"(در کشور مراکش)در سال 594  خداوند سری از اسرارش  را برای من آشکار فرمود ومن نیز آنرا با 18 نفر از دوستانم در میان گذاشتم البته آن زمان نم ی دانستم که این مطلب اسراری ست که نباید آشکار شود ازین رو مورد عتاب حضرت محبوب قرار گرفتم به او گفتم که اگر بر آن سر غیرتمندی خودت میتوانی این مطلب را از ضمیر کسانی که از این حقیقت آگاهند پاک گردانی زیرا در توان من نیست پاسخ شنیدم که چنین کنم و چنین شد  وی در ادامه مینویسد که در آنزمان در شهر"سبته "(مراکش /مغرب)بوده وبه شهر فاس مراجعت کرده وبا کمال شگفتی میبیند که همه دی آنان آن راز را فراموش کرده اند /ص342همان/

 

 

باز در ماجرایی فوق العاده شگفت مینویسد که خدا در واقعه ای بر اوتجلی کرده است و او را مخاطب قرار داده و از وی به نام "نردیار "یاد کرده است شیخ از شنیدن این واژه که به فارسی ادا شده است شگفت زده میشود واز خدا میخواهد که این کلمه را برایش معنا کند و در پاسخ میشنود :

ممسوک الدار (یعنی خلوت نشین)و ضمن اینکه خدا اورا به پاکی و صفا تشویق میکندبه او میفهماند که وی را آیینه ی چهره نمای خویش ساخته است ./ص316 همان/

در ادامه میگوید که تصور این محبوب چنان اورا فرا گرفته بوده که قدرت نگاه به اورا نداشته واین ماجرا چنان دوام داشته که ابن عربی با او ساعتها سخن گفته وازاوسخن شنیده است و حتا هنگام اشتغال به چنین تصویری  اورا در کنار خود میبیند که ایستاده و به او مینگرد و در موقع غذا خوردن به شیخ میگوید که آیا با دیدن ن باز هم به چنین کاری مبادرت میورزی؟شیخ می افزاید بارها با گوش خود این سخن محبوب مجسد را میشنیدم و دست از طعام میکشیدم ودر حالیکه احساس گرسنگی را از دست میدادم و چنان سیر میشدم که حتا به چاقی و فربهی میرسیدم  گویی نگاه به او بهترین غذای من بود و خانواده ی من ازا ین حال شگفت زده شده بودندو روزهای زیادی بر من اینگونه می گذشت که بدون احساس گرسنگی  و خوردن چیزی  روزبروز فربه تر میشدم  و محبوب من پیوسته مقابل چشمانم  بود/ ص321 همان/

 

در خاتمه بدکی نیست بدانید که شیخ بزرگ اعتراف کرده که در جوانی در شهر شام عاشق زنی بنام زینب شده که او را تا 20 سال بعد به شوریدگی  وسرگشتگی واداشته و در اشعارش بسیار ازو یاد میکند. و پس از بیست سال از این عشق پرده برمیدارد ولی با تعجب میگوید که هم اکنون نمیدانم عاشق کیستم ولی شبهای من با دیدار او بهتراز شبهای قدر میشود !!!!/ص320 همان/

 

شب قدری چنین عزیز و شریف   با تو تا روز خفتنم هوس است

 

 

                                                                   یا علی تا بعد

                                                                    

                                                                  فدای تمام عاشقا

                                                                       مهر 88  

نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم شهریور 1388 توسط بنی فاطمی |

عرض سلام و ادب حضور کولیان اهل راز .

یه مدت بود که میخاسم براتون چندتا عاشقانه بنویسم که البته قبلنا جای دیگه ای نوشته بودم ولی برا شما تکراری نیس گرچه خیلی هم قدیمی نیس.به هرحال ترجیح دادم با کمی تغییر اینجا بیارمش تا یه کم از لجن عفن سیاست بازیه بزرگان!!!!راحت بشیم .البته اگه بذارن . تقدیم به نفسای پاک عاشقتون:


سر نشتر عشق بر رگ روح زدند...................

 

 

"ریمل"

 

برو ولی با چشمهایت کمی خلوت کن ،

 

در این شلوغی ،

 مگر میشود به خودت نرسی؟!

 

"وداع"

جمعه ها ،

کیف و ترمینال

قاب میشوی میان پنجره ی اتوبوس

و از رگارگ باران

می گذری آرام.....

صدایت بدون چتر

پشت پلکهایم خیس می شود ،

شنبه های من همیشه اینطوری ست......

 

"آرزو"

 

هروله ام را با خودت  که می بری

جهت اعتقاداتم را گم می کنم

نگاهت

بوی قبله می دهد

کاش ایمانم را

 مثل پرستو به تو کوچ می شدم

کاش آرزویم را.....

 

"استپ ....موچم!!!"

 

خیلی وقتست

پشت دیوار خانه تان چشم می گذارم

حالا دیگر

 وقتش رسیده گلوی اتاقم را تر کنی

ببین،

 کنار پنجره برایت کمی لب می گذارم:

.....سوک سوک!

 

"افتادن"

 

دلم را می اندازند زیر پایت اتفاقی!

مثل ناگهانی شیرین

درساحل ارس.

راستی نگفتی،

کفشهایت چرا این روزها بوی سیب می دهد سارا؟!

 

 

                                                         شهریور88

نوشته شده در تاريخ یکشنبه هجدهم مرداد 1388 توسط بنی فاطمی |

رب یسر ولا تعسر

کجایند مردان بی ادعا

مردم کشی صفت طاغوت است و طاغوت هر موجودیت نابرحقی ست که خودرا به فریفتگی دینی و دنیایی براریکه ی ناپسودنی الوهیت می بیند. هرچند که نابیناست . قدرت همیشه کور بوده است .

 تاریخ مظلوم این سرزمین از حوادث درس آموز سرشارست بزرگترین درس او به مردمش اینست که هنوز به بایستگی ازو درس نگرفته اند.

خدای کولی وشان گواهست که درین چند سی روز مجالی نبود قلمی بزنم و اراده ام به اموری دیگر تعلق گرفته بود حتا در بحبوحه ی شلوغی ها آمدم که دردی را ورق بزنم اما رها کردم و به خیال روزگار فتنه  ناقه وار خفه خون گرفتم . خودم را نشاندم وبه علقه ای دیگر درایستادم تا......

تا اینکه دیروز برخی دوستان بسیجی را دیدم که چندی پیش متاسفانه به هوای مردم زنی یا سرکوب اغتشاش ؟؟!!

به" آزادی" میدان پایتخت آمده بودند . روایتی از ندامت داشتندکه سخت دل شکن بود.چرا عاقل کند کاری که........

خوب یا بد  مرا یاد خاطرات یکی از فرماندهان جنگ  انداخت که اکنون از چهره های مشهور ادبیات ماست نامش : یوسفعلی میرشکاک

 

"....فرمانده ی مجموعه گروهان های شهیددانش از تیپ 15 امام حسن ع بودم .متوجه خشونت و سرمستی خود نبودم پس ا زبازگشت به شهر شوش  هرگاه نوجوانی در هنگام نگهبانی میخوابید یک پارچ آب سرد روی سرو صورتش میریختم تا وظیفه ی "افسر نگهبان" بودن خودرا درست بجا آورده باشم دیگران البته خشونت بیشتری به خرج میدادند و تنبیهات شدیدتری اعمال میکردند به هرحال من متوجه نبودم که این گونه خشونتها دینی نیست زیرا فضای نیمه نظامی بسیج این مجال را نمیداد که در رفتارهای خشونت آمیز تامل کنیم اما روزیکه کودکی را با موتور سیکلت زیر گرفتم وبجای آنکه دستپاچه شوم  نظامی وار خم شدم ودر حالیکه یکدستم روی کلت بود کودک را با کبریای تمام اززمین بلند کردم وبه معاینه ی او پرداختم وبعدهم بی اعتنا به مردم محل سوارشدم وراه خودرا در پیش گرفتم نخستین ضربه به ذهن من وارد شد نمیگویم وجدانم بیدار شد شاید وجدان نداشته باشم اما این پرسش برایم پیش آمد که اگر درلباس نظامی نبودم با آن کودک همین گونه رفتار میکردم ؟آیا اگرلباس نظامی برتن نداشتم مردم محل اجازه میدادند سوارشوم وبه دنبال کار خود بروم ؟تامل در این 2 پرسش موجب شد که خودآگاهی گمشده ام به من باز گردد و متوجه شدم که نظامی وار به خانه وارد شده ام  وبا زن و فرزندان خود چنان خشک و رسمی برخورد کرده ام که گویی آنها مکلف و موظفند به لباس و موقعیت نظامی من احترام بگذارند تامل در این رفتار به آنجا ختم شد که دیدم این نحو از برخورد با غیر نظامیان مدتیست که ناخودآگاه ازمن صادر میشود وبه یادآوردم که در همین لباس و با همین رفتار ظاهرا دینی و انقلابی و رزمنده وار  روز درگذشت مادربزرگم حتا توقف نکردم که بر جنازه ی او بگریم یا فاتحه ای بخوانم ....ازکنارپیکر بی جان او سرد و خشک گذشتم و در حالی که گوشم از" سمضربه" ی پوتین هایم(آری سمضربه!) پربود ازخانه بیرون آمدم و سوار بر خرمراد (موتورسیکلت)راه جبهه را در پیش گرفتم به یاد آوردم که در تمام بگومگوهای خانوادگی حتا فورا دست به اسلحه برده ام و....فرجام این خودآگاهی آن بود که دیدم این تاملات نیز هنگامی به من دست داده است که در کنار همسرخود خفته ام اما نه همچنان مردمان عادی  بلکه همچون نظامیان عبوس و خشک  دستها زیر سر ابروها گره در گره  نگاه ژنرال مآبانه به سقف و اسلحه ی کمری زیر بالش ...برخاستم وبه حیاط رفتم  سیگاری روشن کردم وبه تامل دراحوال خود پرداختم و...حاصل آنکه فردای آنشب بجای آنکه طبق معمول صبح زود به پایگاه بروم  و دستها را پشت کمر بزنم و برای صف صبحگاهی سخنرانی کنم ساعت 9 سلانه سلانه لخ لخ کنان دمپایی به پا  بی اعتنا به آینده و گذشته به را ه افتادم زیرا نقاب یک نظامی نیست انگاررا عقب زده و یک شاعر و نویسنده را نجات داده بودم ...بی پروا میگویم هنوز هم آن نظامی گاهی مرا به خشونت و سماجت ونادیده گرفتن تمام مردم و اظهار استبداد فرا میخواند  و اگر تفکر کامو و نیچه  و شوپنها و بردیایف و...به دادم نمیرسید بی گمان مغلوب شده بودم "نیست انگاری ستیهنده "سرماخوردگی نیست که با 2تا آسپرین یا استامینوفن کدئین قالش کنده شود.درست است که حاج کاظم "آژانس شیشه ای "ظاهرا در حاشیه ی اجتماع با پیکان خود به مسافرکشی سرگرم است اما کافیست دوباره برای ستیهندگی انگیزه ای پیدا کند تا همان بلایی را بر سر مردم هموطن خود بیاورد که پیش از این بر سر بعثی ها می آورده است!!!!!!!!!!!!...."  

 

باری خیلی حرفهاست که نمیتوان زد نه از ترس جان ونه حتا از ترس آبرو بلکه از بیم همین ته مانده اعتقادی که مثلا درلابلای اندیشه هایم رخنه د ارد و کاشکی نداشت تا به رهایی تمام هرچه دل تنگم میخواست میگفتم   اما هنوز از پس خودم بر نیامده ام. شمس میگفت در مسلمانی چه مزه باشد؟! در کفر مزه باشد تو بگو من کافرم تا سراپات بوسه دهم ....!!!!

به هر حال از اینکه ناشادمانه وسنگین نوشتم از حضور نازنینتان معذورم هفته های بعد را شاید عسل بنویسم به کلام امیر سخن  خاتمه میدهم .درباره ی جنگهای صدر اسلام  و مقصود بسیجیان محمد ص میفرمود :

"...و حملوا بصائرهم علی اسیافهم ....."آنها بر انحنای شمشیرهاشان بینش و بصیرت خود را حمل میکردند . من تمام انسانهای آزاده ی جهان را ونه فقط خاکی پوشان اهل قبله را مخاطب این سخن میبینم و چقدر دوست میداشتم که برسردرپایگاه محله مان این واژه های نورانی را میدیدم و آنرا در نفوس ندبه ای و عاشورایی شان  احساس میکردم .من در صحنه های تظاهرات  این روزها بین باتومی که بر فرق دانشجوها  فرود می آمد و بصیرت چفیه های جنگ هیچ نسبتی ندیدم .راستی کجایند مردان بی ادعا......

 

استودعوا الله دینکم و دنیاکم                                                       مرداد 88   

 

ادبیات علمی
نوشته شده در تاريخ جمعه نهم اسفند 1387 توسط بنی فاطمی |

هو العلیم

با سلام و عرض ادب خدمت همه ی عزیزان کولی

بی تلف کردن وقت و بی هیچ حوصله تنگی بخوانید و در رایانه تون ذخیره کنید چون از جایی کپی نشده . پیشکش من به شما نازنیانی  که شاید تا آخر عمر هم نبینمتون اما دوستتون دارم  .

 

علم مداقه  در تمام فضاهای قابل تصور، بی شک عالی ترین مهندسی فهم محدود بشراست .....اگر وجود ابعاد بالاتر، امری ممکن است  پس به احتمال زیاد خداوند آنها را نیز در جایی هرچند هنوز ناشناخته  بکار برده است .

 

  امانوئل کانت (1804)در کتاب :"تفکر درباره ی سنجش حقیقی نیروهای زنده"

 

 

 

آبوت به توان 2   یا ( Abboott  quadrat)

 

ادوین آبوت  متولد 1838 لندن  در دوره ی سلطنت ملکه ویکتوریا ست  مثل پدرش مدیر مدرسه بوده .از دانشگاه  کمبریج  رشته ی ادبیا ت انگلیسی فارغ التحصیل شده ..کتابای زیادی درباره ی دستورزبان و الهیات نوشته  .

تنها کتاب جالب اون درزمینه ی ادبیات علمی تخیلی کتابیه با نام "سطحستان" (1884)بعد از ۱۲۰ سال هنوز مورد توجه  هستش .

داستان یه مربع پیر که به سیر و سفر در ابعاد بالاتر می پردازه  . اون توی یه جامعه ی طبقاتی زندگی می کنه

و طبقاتو با اشکال هندسی نشون میده  به این ترتیب که :

 

دایره ........نماد کاهن  اعظم

شش ضلعی........نجیب زاده واشراف

پنج ضلعی........عالی جناب

چهار ضلعی ....کارمندعالی رتبه

مثلث متساوی الاضلاع.......بازرگان

مثلث متساوی الساقین بزرگ.....کارگر

مثلث متساوی الساقین کوچک.....سرباز

و

پاره خط.......نماد.زنها.

 

این کتاب از 3 جهت قابل بررسیه:

 

الف)  طنزی گزنده داره درمورد جامعه ی خشک و بی احساس انگلستان در دوره ی ویکتوریا .درین کشور مجازی معلولا و عقب مونده های ذهنی  مورد بی مهری و محکوم به فنا هستن  زنها هم هیچ گونه حقوق اجتماعی ندارن  و وقتی مربع پیر به روشنگری همشهریاش  می پردازه تا اونارو از ابعاد دیگر مثل بعد دوم آگاه کنه دستگیر میشه و میره زندان.

ب)     دومین وجه کتاب مفهوم علمی داره .مشکلات چهار ضلعی پیر برای درک بعد سوم و رسیدن به بعد چهارمه.پرسشها و ابهامات علمی داره برای درک کیفیت ابعاد تودرتوی هندسی و مساله ی فضا_زمان.

 

ج)    سومین وجه کتاب : عمیق ترین جنبه ی کتابه .سطح عرفانی و ماورای حسی اونه که ما اسمشو میذاریم  همون مابعدالطبیعه یا متافیزیک. .آبوت با وسواس زیاد سعی میکنه تا تجربه های عمیق متافیزیکی شو بیان کنه .

 

شرح این سفر مربع پیر، یه استعاره ی دقیق و کاملیه برای توصیف چگونگی معرفت بر حقایق ماورای ذهن.

 

 

دنیای سطحستانی مربع پیر، موجودات  نیمه ساکنی داره که فقط با حالت خزش  حرکت میکنن مثل لکه های مرکب روی کاغذ که باز وجهی سمبلیک داره از رخوت و سستی در سطح جامعه.

از جمله پست ترین قشرای جامعه ی سطحستانی، مثلثایی هستن که تنها دو وجه مساوی دارن در مقابل مثلا اشراف که جند وجهی اند حتی مثلث متساوی الاضلاع 3 ضلع برابر داره پس مقامش بالاتره  .هرچی اضلاع یه شهروند بیشتر باشه موقعیت اجتماعیش بالاتره سطوح بالاترهم اونقدر اضلاعشون زیاده که قابل تشخیص از دایره  نیستن . حالا دایره رو خودتون دیگه حساب کنید.ازهر طرف ضلعی مدور داره که طنز تلخی هم داره البته . 

 

در پایین ترین سطح زنها هستن .اونقدر کم ضلع هستن که اصلا به جامعه ی دیگری تعلق دارن انگار .که به اون "خطستان " میگن  lineland    اما به هر حال چون یه ضلع دارند یه بعدی حساب میشن بنابرین داخل شهروندای سطحستانی راهشون دادن .

 

می بینید مثل سفرای گالیور" جاناتان سویفت " توصیف طنازی از جامعه ی نویسنده است . درجوامع غربی زنها تو هیچ دوره ای به اندازه ی قرن 19 تحقیر نشدن . حتی تو قرون وسطی.

 

به همین دلیل زن در این کشور  از یه خط تشکیل شده ودر هرم قدرت و سلسله مراتب اجتماعی در مقایسه با کاهنان گرد پیکر  !!!در حضیض ذلت قرارداره (راستی آیا شکل هندسی کاهنان معبد آمون در یوزارسیف فقط یک اتفاقه ؟؟؟؟؟)

آبوت در باره ی  درک و مفاهمه ی این شهروندان هندسی نسبت به یکدیگر  می نویسد :

 

جو سطحستان را مه رقیقی فرا گرفته  و به همین دلیل ،اضلاع درخشان !!چند وجهی ها از موضع بیننده به سمت عقب مرتبا کم رنگتر و کم رنگتر می شود .

ظاهرا نیمه هایی از آنها  در پوشش های مختلف  اجتماعی_اقتصادی _سیاسی_مذهبی!! (ای خدا تا کی از این علامتا بذاریم ؟؟) گم می شود.

 

می بینید هرچه اضلاع زیادتر باشه گم شدن و کم رنگترشدن هم دیرتر خواهد بود  هیچ لباسی هم هرچقدرهم بلند باشه نمیتونه اونارو بپوشونه !!!!

حال تصور کنید دایره ها در بعد سوم تبدیل بشن به کره ..چقدر رویایی!! فقط با تابش نور یا هاله هایی از نور  می توان اندام کره ای ها رو رصد کرد و اونارو در سایه روشنها  از دایره های دو بعدی شناسایی کرد .

به یه گزارش از مربع پیر توجه کنید که برای درک ابعاد بالاتر سفرشو با  رویا آغاز میکنه مثل سفر سایمون به سرزمین نقاشیا  رویایی در خطستان :

 

در مقابلم پاره خط هایی کوچک دیدم  خیال کردم زنها هستند که موجوداتی مثل تقطه هایی درخشان در پس و پیش آنها وجود داشت . تا آنجا که من دیدم  تمامشان با سرعت  ثابت حرکت میکردند و در حین حرکت  گاهی  صدای جیر جیر و جیک جیک درهمی از آنها به گوش می رسید .

به یکی از بزرگترین زنها _پاره خطهای بزرگ_نزدیک شدم  سر صحبت را باز کردم . پاسخی نشنیدم بارها تلاش کردم  بازهم نتیجه نداد ازین بی اعتنایی به تنگ آمدم  دهانم را به صورتش نزدیک کردم گفتم :

ای زن  این اجتماع به چه منظور است ؟و این جیر جیر آشفته و عجیب و حرکات آرام و یکنواخت تو چه معنایی دارد ؟  ناگهان پاره خط پاسخ داد: من زن نیستم من سلطان جهانم !

 

در پایان رویا  مربع پیر ،پیش شاه می ره تا بعد دوم را براش توضیح بده  اما او همانند شاه کالوینو حرفهای مربع را درک نمی کنه  .مربع سعی میکنه  عملا به او بعد دوم را نشان بده و از فضای خطستان  عبور می کنه شاه چون شاهه و  یکسو نگر و بی جنبه است فقط یه نقطه رو می بینه نه بیشتر  بنابر این سردر نمی اره  و بعد دوم رو انکار می کنه . درگیری لفظی  پیش میاد و  رویا تموم میشه اما شب هنگام  یه موجود عجیب و غریب به خونه ی مربع  میاد که اسمش " کره"  ست  و میخاد  مفهوم بعد سوم رو به چهار ضلعی بیچاره تفهیم کنه !!

 

ولی درست همون مشکلی که  قبلا برای مربع پیش آمده بود برای  آقای کره  پیش میادچون وقتی یه کره از سطحستان میگذره و میخاد خودشو به شهروندای این سامان _سطحستان_معرفی کنه فقط بصورت یه دایره میتونه ظاهر بشه. یه سطحستا نی درک درستی از یه حجمستانی نداره!!!در ادامه ی ماجرا مربع سردر گم که حاضر نیست قبول بکنه  فقط مقطع یه کره رو دیده ،فریاد میزنه :

ای غول بی شاخ و دم! (حقیقتش هم همینه که کره ها شاخ ودم ندارن اما ظاهرشون یه جورایی نشون میده که انگار حق خیلیهارو خوردن)

من نمیدونم  تو تردستی یا شعبده باز یا یه شیطون  اما به هر حال اجازه نمیدم بیشترازین مسخره م کنی . وبعدش با زاویه تند خودش به برش  کره ی متجاوز حمله میکنه . فرض کنید لبه ی تیز بدن آقای مربع واقعا وارد کره شود!! آیا این ضربه لطمه ای به کره ی سه بعدی  میزنه ؟ اصلا یه سطحستانی میتونه یه موجود حجمستانی رو  دستگیر کنه و ببره یه اداره یی که اونجا روزنامه ی اطلاعات میخونن!!!

برا پاسخ این سوال بایس دقیقا  تعیین کنیم که ماهیت سطحستان چیه ؟ اگه سطحستانی ها واقعا دو بعدی باشن  فاقد ضخامت هستن  مثل سایه روی دیوار هویت مادی ندارن .فکرشو بکنید سایه ی یه چاقو که روی دیوار افتاده بتونه یه آدمو زخمی کنه !!

 

آبوت سپس توضیح میده که چطور آقای مربع  کمی برجسته میشه تا مثلا  ارتفاع پیدا کنه  اما اگه هیچ حرکت یا تغییری در بعد سوم نداشته باشه بازهم هیچ کدوم از سطحستانی ها تفاوت اونو حس نمیکنن اون به بعد چهارم نیاز داره یعنی حرکت در بازه ی زمانی  تا وجودشو به همشهریاش اثبات کنه . به همین خاطر سرانجام حوصله ی کره سر میره و گریبان مربع پیر رو میگیره و اونو از فضای مستوی اش  به فضای سه بعدی خودش  میکشونه تا فضا برای درک بعد چهارم آماده بشه .

 

پی نوشت یکم:

 

کتاب "عصای سحرآمیز "(1874)   نوشته ی اندرو جکسون  بر همین محور می چرخد .

 

پی نوشت دوم:

 

جهان دو بعدی دیگری در ادبیات علمی شهرت یافته که آستریا نام دارد .چارلز هووارد هینتون   این جهان را در کتاب خود بنام "داستانی از سطحستان یا چگونه  قومی دو بعدی بعد سوم را کشف کرد"(1907)توصیف کرده  

نوشته ی قابل توجه  درباره ی جهان دو بعدی  کتاب"مباحثات یک شش وجهی در شب ژانویه " است به قلم دیونیس بورگر ریاضیدان هلندی (1964)

جهانی را توصیف میکند  که مزایای سطحستان (یعنی امکان حرکت آزادانه ی  شهروندان )و نیز  مزایای آستریا (یعنی مثلا کره ی زمین ) را یکجا در خود جمع کرده است .

 

پی نوشت سوم:

 

توصیف بعد پنجم و ششم  را نیز ببینید در کتاب some occutt experience   نوشته ی یوهان فان مانن.

همچنین اثری از فلچر دارل بنام mathematical adventures   واثری از مایلز .ج. برویر بنام the appendix and the spectacles در زمینه ی ادبیات علمی خواندنی ست .

 

حالا اگر این نوشته ها براتون جالب بوده  زحمت یه نظر شما  خستگی رو ازتنم کم میکنه

 

                                                      با آرزوی عدالت و آزادی و ایمان

                                                                       بدرود        اسفند 87

 

نوشته شده در تاريخ جمعه ششم دی 1387 توسط بنی فاطمی |

هفت بار سوژه بفرمایید!!

 

سلام!

نفس گرم کولی فدای برف سنگین غمهایتان.

گزیده ای از متن سخنرانی این حقیر در جمع دبیران فرهنگ.اگرچه طولانی شد اما واقعا نتوانستم خلا صه ترش کنم . امیدوارم وقتتان را به هرز ندهم .اگر شایسته بود به دیگران هم بگویید بخوانند.

بنام پروردگار پیامبران

اول:

آنکه پیوسته ی کتاب و  دل بسته ی قلم است مفهوم پیام را در هنر بهتر از هر کس میفهمد . او گوهر پیامبری را میفهمد و میفهمد که پیام هیچ پیامبری جز در خاک مقدس آزادی  جوانه نمیزند . دریغا دریغ بزی از راه برسد و آن جوانه را ببلعد!

دوم:

درآن دشت و هامون که جوانه هایش را بزها  میچرند دیگرانی هم هستند که لابد به خار شتر پرورده میشوندو از این جهت یک گونه اند و البته  نادر هم نیستند ! چرا که حیاتشان را _ به شدت _به فرهنگی تک زیستی عادت دارند.هنرمندی که درد پیام دارد اما دو گونه زیست دارد. چون مفهوم زمان را خوب میفهمد .که مثل یک موجود زنده است و دارد نفس میکشد  وصاحب هنر باید ساعت  زیست دو گانه اش را با هوای تنفسش هماهنگ کند تا از انسانیتش عقب نماند نه اینکه نانش را به نرخ روز بخورد نه !که باید اساسا دردش را به نانش نفروشد .آنکه فرهنگ هنر را میفهمد غصه اش را به نرخ روز میخورد !درست مقابل هنرمند بی درد که یا در اختناق کور دنیای راست  به جوانه های نیم خورده پروار میشود  و یا در وسوسه ی گنگ  خواب آلوده ی چپ به خار شتر چرانده میشود .

سوم:

 هنرآفرین درد مند(مثلا یک معلم) برای پاس داشت اطمینانش به موجودیت چیزهای زیبا _که در دنیای کثیف خیلی معنا دارند_ و برای آنکه هرگز بدون تامل "آری "نگوید باید قبل از هر چیز قبل از سر سپردگی به یک حزب یا یک آرمان _حتا آرمان ملتها_به وجدانش وفادار بماند .قیصر سالها پیش گفته بود"نان را از هر طرف که بخوانی  نان  است".اهل فرهنگ برای رهایی ازسرهنگ سرکوبگر و سرکوب شده ی منگ و ملنگ باید به آزادی وجدانش بیندیشد واین یعنی حیات دو لایه ی او :

زیستی برای مردم ــــــ زیستی ورای مردم.

مرد فرهنگ و هنر مثل یک نماد زیستی دو گانه دارد.

چهارم:

ژان پولان در کتاب "زنبور عسل" مینویسد:

تو میتوانی یک زنبور عسل را در مشتت بفشاری تا خفه شود اماتا تورا نیش نزند خفه نخواهد شد . این موضوع ممکن است از نظر تو اهمیتی نداشته باشد ولی یادت باشد اگر او نیش نمیزد باید مدتها پیش دیگر نسلش منقرض شده باشد .

پنجم:

تودوروف  در کتاب "خرمگس های مدرن":

در نگاه اول خرمگس سقراط یک حشره ی طفیلی است که به همه حمله میکند  وبیمارشان میسازد اما در تحلیل نهایی  نماد روح آشفته  و پرسشگری است که وظیفه اش آشکار کردن  و تغییر هنجارهای بی ارزشی است که به عنوان اصول زندگی پذیرفته شده اند .

ششم:

میرسلاو کرلتزا در کتاب "جیر جیرک در زیر سیفون":

…من یک جیرجیرک  در توالت یافته ام . درآن منجلابی که کثافت آدمی را مجسم میکند من صدای آواز یک جیرجیرک را شنیدم

هفتم:

کافکا در کتاب "مسخ":

گره گوار سامسا _یک کارمند جزء_ یک صبح بیدار میشود و در می یابد که به یک حشره ی غول پیکر تبدیل شده  .این وضع خانواده  و نزدیکانش را به هراس می اندازد. وادارشان میکند تا بار دیگر به خودشان بیندیشند. همه شان او را طرد میکنند زیرا که برایشان "فهم ناشدنی"است او را رها میکنند تا از گرسنگی بمیرد . او تبدیل میشود به "آن چیز در آن گوشه". او دیگری جامعه میشود. جامعه را وامیدارد تا به تفاوت خود پی ببرد. حتی اگر جامعه هم بتواند او را انکار کند باز هم نمیتواند همان جامعه باقی بماند ….

 

بخاطر همین ادله است که باید از فرد فرهنگی  هنرمند آگاه  تعریفی دوباره ارائه داد.

حشره ها بعنوان نماد  هیچ وقت پروار نمیشوند!!

 

                                                                                 دوم دیماه 87  

چند قطعه شعر تقدیم به اهلش!
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 توسط بنی فاطمی |

اندوهم را نیز....

 

چشمانت،

فلفل می ریزد روی زبانم.

چراغ ها را خاموش کن

می خواهم به تو ناسزا بگویم....!!!

***

 آسمان غره ام را دیده ای

بارانم را هرگز.

آی قصه ی پریشان!

شانه ای ترا

اجابت نمی کند چرا؟؟

***

 گوشم را پرکن

هر قدر که می خواهی .

سوراخ است ،

مثل جورابم،

مثل قلبم،

تیرش را بیرون کشیده ام اما.

***

 هیچ وقت نمی فهمم این شعر هارا

مثل تزارا.

مرا نمی فهماند.

"توان "می دهد به  من یاد،

انگار همسرم.

فاکتور میگیرم حسابم را از او

اندوهم را نیز .....

کاش اینقدر نمی فهمانید را می فهمید

اندوهم را نیز.......

                                                                پاییز ۸۷

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و ششم مهر 1387 توسط بنی فاطمی |

شاهزاده ی فلسفه

سلام به کولی وشان دوست .این پست اگرچه کمی طولانیست اما باور کنید از خواندنش ضرر نمیکنید

واقعا برایش زحمت کشیده ام . از جایی کپی نکرده ام . شما در ۱۰ دقیقه  چکیده ی ۵۰۰ صفحه کتاب نه آنچنان ساده ای را میخوانید آیا ارزش ندارد؟ اینرا هدیه ای بدانید از طرف من به همه ی کسانی که جویای حقیقتند.در ضمن از اون بزرگواران و نازنینانی که در این مدت برام کامنت گذاشتندیا درخواست نظر درباره ی داستان یا شعرشون داشتند بی اندازه سپاس گذارم ودر اولین فرصت از شرمندگی همشون در میام( انشا الله)

آلفرد وایتهد (ریاضی دان معاصر):هر جا اندیشه ی من پا میگذاردآنجا افلاطون را میبینم.

 اریستو کلس  مشهر به افلاطون(شاهزاده ی فلسفه)  از بهترین شاگردان سقراط است  در 428 قبل از میلاد به دنیا آمده  ویک تنه به اندازه ی یک تاریخ به بشریت و علم و فلسفه خدمت کرده است  بزرگترین کتابش " جمهور "(در اصل پولیتیا :یعنی جامعه وبعدها به آن ریپابلیک گفته شد) نام دارد که از شاهکارهای نبوغ بشری است .مکالمات سقراط است به قلم افلاطون به نقل  اهل تاریخ صفحه  ی اول این کتاب را 130 بار پاک نویس کرده است . وی در این کتاب مدینه  ی فاضله ای را ترسیم  میکند که اصل جامعه را  بر اشتراک میگذارد یعنی همه چیز برای همه کس .با همه ی اشکالاتی که جامعه شناسان بر این کتاب گرفته اند هنوز اهالی علم  این کتاب را نمونه ی بلندی فکر انسان 25 قرن پیش  میدانند که بی نظیر است .

موضوع کتاب؟

این کتاب 10 فصل دارد :

1-فصل اول:

دربار ه ی  عدل و اینکه عدالت چیست و تفسیرهای آن از منظرهای گوناگون چگونه است؟مثلا آیا عدالت راستی و درستی  وپاکدامنی است ؟ آیا ادای دین است ؟آیا این ادای دین وظیفه ی شخص است نسبت به طبقه ی حاکم ویا اقویای جامعه ؟آیا اساس عدل بر نیکو کاری نیست؟ و.....

 

افلاطون سپس نتیجه میگیرد  که سودمندی  دلیل  حسن و خوبی  افعال نیست : مهارت در هر کاری  با  سودی که از آن کار بدست می آید متفاوت است.حسن روح عدالت است و علت  نهایی  عدالت کسب سعادت است....

2-فصل دوم :

درباره ی ماهیت عدل در اخلاق فردی و اجتماع  صحبت میکند که ادامه ی گفتار پیشین اوست .آیا عدل به خودی خود مطلوب است یا به سبب نتایجی که از آن بدست می آید؟آیا عدل یک سازش قراردادی بین افراد جامعه است یا فضیلتی ذاتی است؟ در ادامه  او به عدل مطلق و ظلم مطلق  میپردازد و اینکه احتیاجات ساده  و نیازهای تجملی یک شهر کدامند تا بر اساس آن شهر آرمانی را بتوان رقم زد ؟همچنین رابطه ی عدل  با این نیازمندی ها  مثل نیازمندی به مردان جنگی و زمامداران واصول تربیت  طبقه ی حاکم  را مطرح میکند وجالب اینکه در این باب به انتقاد آثار ادبی  به ویژه به نقد  اشعاری که در وصف خدایان  و تشریح عالم اخروی است می پردازد.

3-فصل سوم:

درباره ی شعر  است .ادامه ی قبل . انتقاد از سبک  و مضمون اشعار و داستانها و نقد موسیقی و وزن شعر و بعد میپردازد به اینکه شعر و موسیقی چه تاثیر تربیتی دارند؟ ودر کنار آن تربیت بدنی را مطرح میکند که هماهنگی تربیت روحی و جسمی است. وبعد انتخاب بهترین افراد تربیت شده برای  زمامداری راگوشزد میکند و تقسیم زماداران به دو طبقه ی نگهبان  و معاون .سپس افسانه ی پیدایش جامعه  و ساخته شدن افراد از فلزهای سه گانه  را بیان میکند.

4-فصل چهارم:

درباره ی  وظایف زمامداران  و اتحاد شهرو نیز چهار صفت اصلی جامعه ی بشری  ونفس انسانی(حکمت-شجاعت صیانت عدالت) وراه تشخیص عدل از میان این صفات و همچنین درباره ی اجزای سه گانه ی انسان (عقل غیرت آرزو) و  رابطه ی  آنها با تعریف عدل و ظلم  و خوبی و بدی آنها از نظر صفات انسانی گفتگو می کند.

5-فصل پنجم:

بحث دربار ه ی مقام زن در جامعه  و تساوی  زن و مرد و اشتراک زن و فرزند  در بین طبقه ی زمامداران!!!!!

و مسایل زناشویی  وزاد و ولد  و اصلاح نژاد و نگاهداری  وتربیت اطفال  و نیز تعلیم فن رزم و  بیان قواعد  ورسوم جنگ  و رفتار با دشمنان  و همچنین بحث درباب فلسفه ی  حکومت ولزوم آنست.اینکه آیا تاسیس مدینه ی فاظله عملی است یا نه؟چرا وجود حکومت ضروریست ؟و اینکه  وحدت  و کثرت عالم چیست ؟ و تفاوت علم و جهل و گمان در چیست ؟.....

6-فصل ششم:

درباره ی امکان زمامداری فلاسفه  عموما و شایستگی آنها خصوصا برای چنین امری مورد بحث قرار میگیرد. نیز  علت فاسد شدن فلاسفه در جامعه و ماهیت خیر مطلق واینکه از نظر موضوع علمی چه جایگاهی دارد  و چیستی عالم معقولات  و محسوسات درجات چهار گانه ی دانش(علم استدلال عقیده حدس) و تفکیک حدس و گمان از استدلال...گفتارهای او در ین بخش است.

7-فصل هفتم:

درباره ی نظریه ی مثل (mosol)و تمثیل غار _ و اینکه زمامداران باید تحصیلات علمی بالا داشته باشندو در ادامه به مباحثی پیرامون ریاضیات  - هندسه – نجوم – موسیقی – مناظره (یا همان اصل دیالکتیک سقراطی) و ارزش و شیوه ی تعلیم و تربیت میپردازد.

8-فصل هشتم:

درباره ی انحطاط جامعه  و نسل انسان  _انحراف از کمال مطلوب _دلایل سقوط حکومتها _حکومت تیمو کراسی و اخلاق متناسب با آن ـ حکومت دموکراسی  و اخلاق فردی متناسب با آن _حکومت الیگارشی و اخلاق فردی متناسب با آن _حکومت استبدادی و اخلاق متناسب با آن و نیز در باب  آرمانها و آرزوها بحث میکند .

9-فصل نهم:

درباره ی  معایب اخلاقی فرد مستبد  سخن می گوید .زندگی عادل و ظالم را مقایسه میکند که آیا از لحاظ کسب سعادت زندگی عادلانه بهتر است یا ظالمانه ؟سپس لذایذ مخصوص هر یک از اجزای سه گانه  ی نفس (آزادی ،عدم احتیاج ، فراغ از ترس)را بر میشمارد وبه اثبات برتری عدل بر ظلم میرسدآنگاه نمونه ی مدینه ی فاضله  در آسمان  رابیان میدارد.

10-فصل دهم:

درباره ی ناسازگاری شعر و فلسفه است!!و همچنین درباره ی  رابطه ی هنرهای توصیفی با حقیقت و تاثیر شعر  در احساسات و عدم ارتباطش با عقل !! و اینکه شعر چه اثر سوئی در اخلاق آدمیان دارد!! و بعد میپردازد به مساله ی بقای روح  و پاداش عدل در این دنیا و دنیای اخروی  و پایا کتاب نیز افسانه ایست  درباره ی  کیفیت دنیای اخروی .

 

تا قیامت برایت زار میزنم
نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوم مهر 1387 توسط بنی فاطمی |

 

لطفا تعجب کنید

در مفاتیح الجنان  نوشته شده که در شب شهادت  امیر مومنان (ع)خواندن زیارت عاشورا مستحب است.اگر میخواهیدرابطه ی این دو  را بدانید  من برایش بهانه ای دارم  نمیدانم درست است یا نه ولی  این صرفا نظر منست :

اول:

 طبق فقه اسلام در جنگ نباید در اماکن دشمن سم پاشی کرد(حرام است)همچنین اگر کفار در حال جنگ زنها  و بچه ها  و پیران و دیوانگان را سپر خود کنند  در این حال جنگ ممنوع است تا این وضع عوض شود . در چنین حالتی اگر سرباز اسلامی یکی  از اشخاص استثنا شده  را (زن ها و ….) کشت چنانچه  عمدی  باشد  باید قصاص شود و کفاره بدهد و اگر غیر عمدی باشد باید دیه ی خون  مقتول کافر  را از سرباز مسلمان  بگیرند و به  اولیای مقتول بپردازند(جواهر_کتاب جهاد_ص 563) امیر مومنان دقیقا به اینها  عمل میکرد و طبق سفارش رسول خدا(ص) دستور داده بود در جنگ بنام خدا  ودر راه خدا  بجنگید اما حیله پردازی نکنید  و کسی را به زنجیر نکشید و مثله نکنید  و بی اضطرار درختان را قطع نکنید  وچهار پایان را نکشید…..فعلا اینجا را داشته باشید.

دوم:

 در خارج از جنگ  اگر در بیابانی مقداری آب داشتید  که تنها  برای  یک حیوان  کفایت میکرد  و از قضا شما با یک سگ و گوسفندی  برخورد کردید  مطابق فتوای بسیاری از فقها آن  آب را باید به………به سگ داد!!!! زیرا در اسلام  مردن سگ از تشنگی جایز نیست و در آن حالت باید گوسفند را قربانی کرد و اشکالی ندارد. اینجا را هم داشته باشید.

سوم:

در تاریخ نوشته اند امیر مومنان همیشه جنگها را  هنگام بعد از ظهر  شروع میکرد چرا؟؟؟؟؟؟؟علتش این بود که می فرمود در مقایسه با صبح  بعد از ظهر بشب نزدیکتر است  در این حالت کسی که از جنگ با من  پشیمان شده  زود تر فرصت فرار  خواهد داشت !!!!(ترا بخدا کلمه ی  جوانمردی را در لغت نامه ها …..)

 حالا  خودت بهتر از من میفهمی که حق است  در شهادت مظلومانه ی این مرد  به یاد فرزندان تشنه  و کودکان غریبش که روز عاشورا  قوانین فقهی جهاد  و حتی قوانین فقهی مربوط به حیوانات هم در موردشان رعایت نشد با هزار هزار  اندوه  زیارت  بخوانیم ……

چه کسی بود که از پشت ترا خنجر زد            آه نامردی از این آل ابوسفیان تر!؟

چه بگویم که غمت  ماضی استمراری است      ثانیه ثانیه جاری تر و بی پایان تر

شیعه ی زخم تو ام .ای دل مجروحم آه!         گریه کن گریه کن این مرتبه پر باران تر….
لطفا بیسکوییت بخوانید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 توسط بنی فاطمی |
این داستانک را که به سبک داستان های " ویلیام سیدنی" است.بخوانید و لذت ببرید. ودر ضمن فشرده نویسی را بیاموزیم  که احترام به وقت مخاطب امروز است که همه چیزش به ثانیه ها گره خورده است .(قابل توجه اهالی داستان!):

بیسکوییت

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.

ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. اینکار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنشی نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد : حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش دیگرش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست! زن جوان حسابی عصبانی شده بود.

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خیلی شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد!

ما وقع
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم شهریور 1387 توسط بنی فاطمی |
رب یسر ولا تعسر

به سلامتیه کولیای با مرام،به سلامتیه شبگردای غریب و گمنام،به سلامتیه بچه مثبتای محلمون،به سلامتیه همتون، خدا دوباره شما رو به من محبت کرد!

باور کنید اصلا نمیخاستم اینهمه فاصله بگیرم، اینهمه دور بیفتم اما روزگاره دیگه گاهی بر عکس میچرخه(تازه اگه بچرخه)شوخی شوخی غیبتم کبری شد.!برنامه ی تابستونی امسالم یه دوره ی مطالعه ی تاریخ عمومی بود که نیمه کاره رها شدو سر از کلاسهای تابستانی و اردوهای رامسرو گرگان و مشهد دراوردم بعد که اومدم به خودم بجنبم ـچشم بد دور ـبه تصادفی نامبارک گرفتار بیمارستان و اون پرستار جوان و ناکارآزموده اش شدم (هنوز از کاراش خنده ام میگیره مخصوصا وقتی میخاس آمپول بزنه!!!!)هیچ بگذریم.

خلاصه که واموندم ازین وب نوشته ها . خدا برکت بده به سحر های نازنین  رمضان که از انفاسش توفیق دوباره رفیق راهم شد تا صمیمانه ترین ارادت هامو بریزم به پای یاران دیده و ندیده ام:پیشکش هر چه که صفا و لطف و محبت و وداد....

و اما بعد:

به پیشنهاد نوه ی عزیز مادرم صفحات اجتماعی این مجموعه رو میخام بیشتر کنم چون به زعم او،ادبی هاش خیلی پر رنگه ودر حق مطالب غیر ادبی(یا به عبارت دیگر بی ادبی!!!)جفاها رفته . بنا بر این به اشاره ی او اجازه بدید یه مطلبی رو براتون بگم که خالی ازلطف نیست:

توی دنیایی که زیروروشدن وتشنج خصیصه ی بارز اونه پنهان کردن راز دل شرط عقله حتی زمانیکه دیگه نگاه پر سوء ظن والدین سختگیر ی توی کمد دانش آموز نوجوانی پی دفترچه ی مشکوکی نمیگرده.

کسیکه یه بار مظنون بشه انگار همیشه مظنونه چون سوء ظن بر خلاف اتهام،تبرئه بردار نیست برای پرهیز از مظنون شدن چاره ای نیست جز پاکسازی همه جا  و همه چیز ازهرچی که اگه گذر پوست به دباغ خونه بیفته نشونی اندیشه های آدمو بده.

واهمه از احتمالات حتی اندک ،آدمارو وادار میکنه هر نوشته ی لو دهنده ای رو دور بریزن و فکراشونو اصلا ننویسن اما بچه محلای ما که از سر بریده نمیترسن و  تو مجلس عاشقا میرقصن و قلباشونو به شرط چاقو میفروشن وخیلی خیلی کولی وشن یه جور دیگه فکر میکنن .

لابد  داستان "رابطه های خطر ناک" لاکلو   رو خونده اید.مثلا یهو آدم میبینه وسط میدون جنگ داره با معشوقش دوئل میکنه  یا مثل رمان "سرگردانی های دل و جان" به روایت کلود کرییون یا حتی اعترافاتی از نوع روسو .انها در حد خودشون شاهکارند افکارشونو با صدای بلند نوشتن (البته مساله ی نزاکت رو هم باید بررسی کرد  اما به هر حال بهای آزادی اونقدا ارزون نیست )

خلاصه افکار نویسی بخاطر پدیده ی عجیب و غریب خود سانسوری تبدیل میشه به افگار نویسی!! یا همان پریشانگویی که خودش حکایتیه. ماجرا وقتی جالب انگیزناکتر ! میشه که بدونیدصفت کولیا پریشان گوییه  ! حالا حساب کنید یه کولی با پریشانگویی میخاد حرف حساب بزنه !!!!!

حرف حساب :

آقایونی که سر کلاس یا توی خیابون یا  پشت تلفن یا حتی جلوی نمازخونه  به ما انگ سوسیالیستی  و مارکسیستی زدن بی غرض و بی مرض بخونن.

من مارکسیست نیستم اما خدا وکیلی اگه قراره یه آدم کتابخون قرص رو الگو قرار بدم حتما کارل مارکس یهودیه (نزن توی گوشم!)رکوردای کتاب گینس جالبه . مارکس تمام کتابای کتابخونشو(بیش از ده هزارو سیصد جلد)خونده  و حاشیه زده غیر از اون کتاباییکه از دیگران و کتابخونه های دیگه گرفته. فیشای تحقیقاتیش هنوز تو موزه ی لندنه.

حالا نمیشه برای یه تابستون  از ین یهودی دانشمند که اسم دوتا از کتاباش بعنوان مضر ترین کتابای دنیا معرفی شده !!! (از طرف بعضی خبر گزاری های غربی ـ نشریه ی شهر وند )انگیزه بگیریم بریم کتابخونه ده بیستا کتابو خرج تابستون کنیم (نزن تو گوشم !)آره میدونم دین عزیز خودمونم آخر انگیزه هاست برا خوندن اما تا از قران و پیمبر میگیم بازم ازین ور هولمون میدید توی دره ی تعصب و تحجر .

نتیجه :

بدینوسیله از تمامی وبگردان محترم تقاضا مندیم جهت استفاده ی بهینه از تفنن وبگردی  کتابهای جالب توجهی  را که خوانده اندو مخصوصا بیم تلف شدن  وقت در آن نیست! از طریق همین وبلاگ  معرفی کرده و ترجیحا موضوع و خلاصه ای از آن را مرقوم بفرمایند.

                                                                         مخلص همه تان: کولی

درباره وبلاگ

سلام به همه ی بچه مثبتای محلمون که خیلی دوسشون دارم هزارتا راه برای درمان دردامون هست اینم یه راهش دنبال یه چاه میگردیم که باهاش درد دل کنیم ماها کولی هستیم خونه به دوش بی سروسامون.بچه محلامونم بایست مث خودمون بی سروسامون باشن ما تو قبیله ی بنی رویا درس شیرین جنون میدیم هر که میاد دوره گردی بسم ا....
دور مجنون گذشت و نوبت ماست هر کسی پنج روز نوبت اوست
من و دل گر فدا شدیم چه باک غرض اندر میان سلامت اوست (یا علی)
abanana1355@yahoo.com
آخرين مطالب
حکایات شگفت ابن عربی
ادبیات علمی
چند قطعه شعر تقدیم به اهلش!
تا قیامت برایت زار میزنم
لطفا بیسکوییت بخوانید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ما وقع
آرشيو
هفته چهارم مهر 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته سوم مرداد 1388
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
پيوند ها
فیزیک
وبلاگهای ادبی
معرفی کتاب
فرهنگ معین
رعد
عروض
نشر فیروزه
نفحات کهن
میرافضلی
دانشنامه ی جهان اسلام
وازنا
سایت امضا
ارغنون
انجمن سایه
لغتنامه ی دهخدا
مصطفی فخرایی
رضا جعفری
مصطفی مستور
انجمن قلم ایران
جایزه ادبی ایران
دیباچه/شعر/داستان
کانون ادبیات ایران
محمدقائد
مجله ی "پیاده رو"
شورای گسترش زبان
اسدالله امرایی
سایت مرور
نشرونوشتار
خانه ی داستان
شعر نو
عباس معروفی
گروه کولی ها
سیب گاز زده
کتاب نوشت
عاشقان
شعر و داستان
زن بودن
روزهای بی کسی
یادگار زمان
جاودانگی
روز موقت_اصغر معصومی
دلکده _محسن
سایه روشن/احسان
آریان
آوای آزاد
فرهنگستان
گرافیست
برگ خشک
کتاب تندیس
خرتوخر
قفسه
دردواره ها/عباس
وحشی
تازه های ادبی
خدای تبعید شده
انجمن مجازی نقد ادبی
احمد/اشک و لبخند
دخی
تابناک
الهام تفرشی
عروسک کوکی _کیوان
چارمندون
یادداشتهای تنهایی
لبخند خالی
عشرتکده /سعید
خرمگس
منیروروانی پور
زنان زمان
ابولفضل کلهر
سحر
سیما
شیعه
کهکشان
بی قلم
آریا کتاب
ببخش اگر..._صدیقه حسینی
رامین خسروی
فاطمه اختصاری
رضا طبیب زاده
سعید /اون بالا
چایخانه / مهدی میرآقایی
زهرا اسماعیل زاده
زری اصفهانی
مرا سریست.../زهرا
تلنگر 1
فاطیما حکمت
محسن رضوی/رهیاد
فاطمه ترابی
نیلوفراعتمادی
علیرضا خجو
محمد سیار
ایستگاه شعر
یاسر قنبرلو
سعیدبیابانکی
انجمن مجازی
واران
محمود فلکی
سهیل محمودی
سیدمسعود حسینی
صارمی مترجم
گل یخ
امیر میرزایی
عبدالحسین فخرایی/لب دریا
زمزمه های...قره باغی
فانوس شب
درجه ای ها
نگاه خورشید
سید مهدی موسوی
غول سبز
کاسنی
گرگ پیر
خرابات
سیدمجتبی حسینی
امیرخانی
خاطرات زندگی
سنگ صبور
فیزیکسرا
وبلاگهای فارسی
مثنوی
پیام یزدانجو
فکرهای ...خواجه پور
تاریک خانه ...ص حسینی
ترجمه
انجمن داستان چوک
کولی

JavaScript Codes